تبليغاتX
دوستانه

بي تو مهتاب شبي باز....

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خندید,
عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم,
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم,
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت,
من , همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام,
بخت , خندان و , زمان رام.
خوشهء ماه فرو ریخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ,
همه , دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آمد تو به من گفتی: ((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب , آیینهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!))

با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!))

روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.
باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم,
تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ حق , نالهء تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید,
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,
پای در دامن اندوه کشیدم,
نگسستم , نرمیدم...

رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه 1389/11/06 و ساعت 0:9 |

شعر کوچه سروده « هما میرافشار »

(پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری)

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده توسط farzaneh در پنجشنبه 1389/10/23 و ساعت 22:19 |
اگر خواهم غم دل با تو گويم جا نمی يابم
اگر جايی کنم پيدا تو را تنها نمی يابم
اگر تنها تو را يابم و جايی هم کنم پيدا
زشادی دست و پا گم می کنم خود را نمی يابم
+ نوشته شده توسط farzaneh در پنجشنبه 1389/10/23 و ساعت 22:9 |
اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير
امشب كه تو در كنار مني غمگسار مني سايه ات سر من تا سپيده مگير
اي اشك من خيز و پرده مكش پيش چشم ترم وقت ديدن او راه ديده مگير

دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان كه جز بي پناهي پناهي ندارد خدا داند
منم آن ابر وحشي كه در هر بيابان به تلخي سرشكي بيفشاند
به جز اين اشك سوزان دل نا اميدم گواهي ندارد خدا داند
اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير

دلم گيرد هرزمان بهانه تو سرم دارد شور جاودانه تو
روي دل بود به سوي آستانه تو
تا آيد شب در ميان تيرگي ها گشايد تن روح من به شور و غوغا
روكند چو مرغ وحشي سوي خانه تو

اي بي وفا راز دل بشنو از خموشي من اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر سوز و ساز دلم را نديده مگير
+ نوشته شده توسط نیما در سه شنبه 1389/08/25 و ساعت 8:25 |
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

 

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

 

 

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

 

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :
 
                        اما من که می دانم او چه کسی است...!
                          

 

+ نوشته شده توسط farzaneh در یکشنبه 1389/02/19 و ساعت 15:23 |
 

براي ديدن ادامه عكسها و خبر، روي اين عكس كليك كنيد

 
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 
 
 
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی واست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط farzaneh در یکشنبه 1389/02/19 و ساعت 15:3 |
به سلامتیِ درخت

نه به خاطرِ میوه ‌ش،


به خاطرِ سایه‌ش

 

 


به سلامتیِ دیوار!نه به خاطرِ بلندیش،


واسه این‌که هیچوقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.

 

 

 

به سلامتیِ دریا!نه به خاطرِ بزرگیش،


واسه یکرنگیش.

 

 

به سلامتیِ سایه!که هیچوقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

 

 

به سلامتیِ پرچم ایران!که

 سه‌رنگه

تخم‌مرغ!که دورنگه

رفیق!که یه‌رنگه.

 

 

 

به سلامتیِ همه اونایی

 که

دوسشون داریم و نمی‌دونن،

دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

 

 

 

به سلامتیِ نهنگ!که گنده‌لات دریاست.

 

 

به سلامتیِ ز نجیر!نه به خاطر این‌که درازه،

به خاطر این‌که به هم پیوستس.

 

 

 

به سلامتیِ خیار!نه به خاطر «خ»ش،

فقط به خاطر «یار»ش.

 

 

 

به سلامتیِ شلغم!نه به خاطر «شل»ش،

به خاطر


«غم»ش.

 

 

 

به سلامتیِ کرم خاکی!نه به خاطر کرم‌ بودنش،

به خاطر خاکی‌ بودنش

 

 

 

به سلامتیِ پل عابر پیاده!که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا!

 

 

 

به سلامتیِ  برف!که هم روش سفیده هم توش.

 

 

 

به سلامتیِ رودخونه!که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

 

 


 

می‌خوریم به سلامتیِ گاو!که نمیگه من،

میگه‌ ما

 

 

 

به سلامتیِ سرنوشت!که نمی‌شه اونو از سر نوشت...

+ نوشته شده توسط farzaneh در سه شنبه 1388/12/18 و ساعت 0:45 |

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

                                    زنده یاد تورج نگهبان

                                   با اجرای علیرضا قربانی

+ نوشته شده توسط نیما در جمعه 1388/09/27 و ساعت 23:51 |

+ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه 1388/01/16 و ساعت 23:51 |
من را اندکی دوست بدار

                                         اما طولانی

                               کریستوفر مارلو

+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1387/12/07 و ساعت 0:35 |
+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1387/02/18 و ساعت 14:4 |

 

نپرس چقدر دوست دارم که واژه ها خیلی کمه

 

آخه سزاوار تو نیست اگه بگم یه عالمه

 

نپرس چقدر دوست دارم شاید تا رنگین کمون

 

از ایجا تا شهر خدا قدر تموم کهکشون

 

 

برای               

                   

            به اوج دل نشاندمت

                                  

                                 به ره گذار زندگی 

                                                    

                                                      زمانه گر خزان شود

                              

                               تویی بهار زندگی

                                                      

                                                  به پاکی دلت قسم

                             

                                  که دل ز تو نمیکنم

 

                                                    که تکیه گاه من تویی

           

 

           

         

+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 9:28 |
شايد آن روز كه سهراب نوشت: تا شقايق است زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست "آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست" "دست خطی که ترا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست

+ نوشته شده توسط farzaneh در شنبه 1386/11/13 و ساعت 15:16 |
+ نوشته شده توسط farzaneh در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 14:30 |

رهگذر کیست؟همه ما میتوانیم در جاده زندگی یک رهگذر باشیم.رهگذر کوله باری به همراه دارد که قرار است با تجربه هایی که در مسیر به دست می اورد ان را پرکند.او خود را اسیر لحظه ها نمیکند.او در هر لحظه از زمان به اندازه ای تامل میکند که کوله بار تجربه اش را سنگین تر کند.

او برای چیزهایی که در گذشته از دست داده افسوس نمی خورد و نگران نیست که در اینده چیزی را از دست بدهد پس ارام عبور میکند.برای او مهم رهگذر بودن است.او هرگز فراموش نمیکند که یک رهگذر است و باید رهگذر بماند.
+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 13:54 |

You are free before the sun of the day, and free before the stars of the night.

And you are free when there is no sun and no moon and no star.

You are even free when you close. your eyes upon all there is

But you are a slave to him whom you love because you love him.

And a slave to him who loves you because he loves you.

 

+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 13:49 |

یک نفر هست

 

مهربانم،ای خوب!

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که اینجا

بین ادمهایی،که همه سردو غریبند با تو

تک وتنها به تو میاندیشد

وکمی، دلش از دوری تو دلگیر است.....

مهربانم،ای خوب!

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که چشمش ،به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است؛

زیر این سقف بلند،هر کجایی هستی،به سلامت باشی

و دلت همواره ،محو شادی و تبسم باشد...

مخربانم ای خوب!یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو،

پیوند زده

و دلش میخواهد ،لحظه ها را با تو ،به خدا بسپارد...

مهربانم،ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس است و خیال و سرور!

مهربانم !این بار،یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

وبه یادت هر صبح

دعا میکند اینبار که تو

با دلی سبز و پر از ارامش ،راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و ابی فردا برسی.......

 

+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 13:31 |

This emotion wich we fear and wich shakes us when it passes through our heart is the low of nature that guides the moon around the earth and the sun around god.

+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 13:28 |

A pearl is a temple built by pain around a grain of sand. what longing built our bodies and around what grains?

+ نوشته شده توسط farzaneh در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 13:22 |
+ نوشته شده توسط farzaneh در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 13:51 |

شب رفتنت هرگز از یادم نمیره!!! واسه هرکسی میگم قصه اش را، اتیش میگیره دل من یه دریا خون بود، چشم تو یه دنیا تردید، اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز، ولی خندید

.شب رفتنت یه ماهی تو خشکی از تو جون داد زمزمه خیل دلا را اون شب از غصه تکون داد. غما اون شب شیشه های خونه را زدند شکستند، تا بخوام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستند، تو چرا از اینجا رفتی؟ تو که مثل قصه هایی. گله ام از چی باشه؟نه بدی! نه بی وفایی!

شب رفتنت نوشتی: شدی قربونی تقدیر. نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر.

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن. قحطی سفیدی ها بود، همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی، گفتی دیگه چاره ای نیست!!!! دیدم اون بالاها انگار، مثل هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاس ها دلم را دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که یار دارن  بارون اون شب دستشا  از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم هر کسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو خوندن همه واسه من لالایی یکی میگفت غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم اوردن غصه ها واسه زخم واشده ام مرهم اوردن دل تو بدون من زود رفت و خوشبختیم را دزدید ..........

+ نوشته شده توسط farzaneh در شنبه 1386/10/01 و ساعت 12:57 |

هیچکس تنها نیست، این را بر در و دیوار شهر نوشته اند، چه درد آور است که هیچ کس نمی تواند بگوید هیچکس کیست، کجاست و به چه فکر می کند. می دانم جایی در این نزدیکیست، او را احساس می کنم، حضور دارد اما در کنج یک احساس کهنه که سنگفرش خیابانهای خیالات شبانه ام شده است. چه درد آور است که هیچکس همان همه کس کسی باشد. این یک اشتباه است که او هیچکس نامیده شود. هیچکس منم و او  همه چیز است. حالا همه کس من رفته است و هیچکس تنهاست...

+ نوشته شده توسط farzaneh در سه شنبه 1386/07/10 و ساعت 13:45 |

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد ،

گل را نگاه کرد ،

                   ابهام را شنید.

باید دوید تا ته بودن.

باید به بوی خاک فنا رفت.

باید به ماتقای درخت و خدا رسید.

باید نشست

          نزدیک انبساط

                             جایی میان بیخودی و کشف.

+ نوشته شده توسط farzaneh در جمعه 1386/04/29 و ساعت 14:36 |

چشمه ای را ،که پلکهای خود را در ان خنک خواهم ساخت ،میشناسم

بیشه ی مقدس؛راهش را میدانم.

برگها،طراوت این نقطه ی بی درخت جنگل؛شب ،خواهم رفت انگاه که همه چیز رو به خاموشی خواهد نهاد و به زودی ،نوازش نسیم ما را بیشتر به خفتن فرا میخواند .

چشمه ی سردی که شب یکباره بر ان فرود می اید.

اب یخی که صبح ،لرزان از سپیدی ،در ان جلوه میکند. چشمه ی پاکی؛

مگر نه انکه ،به هنگام جلوه ی سپیده،

انگاه که برای شستن پلکهای سوزانم بدینجا خواهم امد

طمعی را در ان دوباره خواهم یافت

همان طمعی که با شگفتی روشنی ها و اشیاء را در ان میدیدم.
+ نوشته شده توسط farzaneh در جمعه 1386/04/29 و ساعت 14:36 |

گوش کن ،جاده صدا میزند از دور قدم های تو را .

چشم تو زینت تاریکی نیست .

پلکها را بتکان ،کفش به پا کن ،و بیا.

و بیا تا جایی ،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

وزمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را ،مثل یک قطعه ی اواز به خود

                                                جذب کنند.

+ نوشته شده توسط farzaneh در جمعه 1386/04/29 و ساعت 14:35 |

باید که هر انتظار در تو ،حتی هوسی هم نباشد بلکه تنها امادگی پذیرفتن باشد.هر چه را به سوی تو می اید منتظر باش اما جز انچه برای تو می اید هوس مکن. جز انچه داری تمنا مکن .این نکته را دریاب که در هر لحظه ی روز میتوانی خدارا در تمامت او مالک باشی.باید که تمنای تو از سر عشق،و تملک برای تو عاشقانه باشد.

تنها خداست که نمیتوان منتظرش بود .در انتظار خدا بودن یعنی اینکه در نیافته باشی که خدا را پیش از این داشته ای.خدا را از خوشبختی خود جدا مکن و همه ی خوشبختی خود را در یک دم جای ده .

+ نوشته شده توسط farzaneh در جمعه 1386/04/29 و ساعت 14:34 |

خداوندا،به خاطر ماست که شب را چنین ژرف و تاریک و چنین زیبا افریده ای؟به خاطر دل من است؟هوا بسیار مطبوع و دلکش است،و من به سکوت عظیم کائنات گوش فرا میدهم.ای خدای بزرگ!پرستش شرمسارانه ای در برابر عظمت بی کران افرینش ،قلبم را _بدون انکه کلمه ای از زبانم جاری گردد_لبریز از جذبه و حال کرده است.دیگر جز با حیرت و شگفتی در پیشگاه کبریایی تو،یارای نماز و نیایش ندارم.اگر بر عشق حد و نهایتی متصور باشد،برای عشق تو نیست پروردگارا ،بر عشق ما بندگان است .این عشقی که من درون سینه ام نهفته ام،ممکن است در دیده ی مردم عادی ناپاک و گناه الود بیاید،باکی نیست ،اما تو بگو که پاک و بی الایش است.

 

                                     اندره ژید 

+ نوشته شده توسط farzaneh در جمعه 1386/04/29 و ساعت 14:33 |

در دایرۀ عشق پرگار

 

                        یکی است عاشق و دیگری پروردگار...!

 

 

در دلم ابر تو می بارد عشق

 

                                 سینه ام داغ تو را داردعشق

 

باورم نیست کسی از غم تو دیوانه نیازارد

 

                                                 عشق

 

باورم نیست کسی زخم تورا بر دل خون شده نگذارد

 

                                                 عشق

 

آن غریقم که نترسد از موج

 

                       تن به دیار تو بسپارد عشق

+ نوشته شده توسط اکرم در جمعه 1386/04/22 و ساعت 0:3 |

تنهایی

 

بگیر از من تنهاییمو

 

بگیر از من تنهاییمو

                           ای که تنهاتری از من

 

واسه جشن تنهاییم

 

هدیۀناقابل توست

                          لالۀپرپری از من

 

تنهایی صدای بارونه بهاره

                                 که به پشت شیشیه نم نم می باره

 

من که لب پنجره تو فکر فردام

 

تو فکر اینم که چرا اینهمه تنهام

 

کیم من نشانه ای از غم بجا مانده

                                        حکایتی که از وفا مانده

 

منم اشک حسرت وآهم

                                    زچشم شمع جدا مانده

 

من مثل یک گل سرخی تو کویرم

 

من یه حرفم که توی بغضی اسیرم

 

من یه بن بستم و بی عابر و تنهام

 

من گذرگاه سکوت روز و شبهام

 

 

این شعر حرف دل تمام کسانی است که همیشه تنها هستند در میان جمعند ولی همیشه تنهاند،دوست،یار و خانواده دارندولی بازهم تنها هستند چون کسی نیست که زبان دل اونها را بلد باشد...

 

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط اکرم در جمعه 1386/04/15 و ساعت 23:55 |

 

هیچ شبی تاریک نیست

هیچ راهی دور نیست

هیچ دلداری جدا از یار نیست

میتوان آرام بود

می توان آزاد بود

میتوان راهی به دلها باز کرد

با شکیب وبردباری میتوان فریاد کرد

آی من خوشبختی ام را یافتم

                                   ....  

+ نوشته شده توسط اکرم در جمعه 1386/04/15 و ساعت 23:49 |